كد مطلب: 22651
20 آبان 1394 ساعت 13:08

به بهانه برگزاری «همایش ملی اربعین»

روایت نجف تا كربلا از كتاب «سِفر عشق»

احسانی در «سِفر عشق» می‌نویسد: «او نه تنها سیدالشهداء، كه سید العقلاء، سید العشاق و سید العرفاء نیز هست. هر صفت و فضیلت و كرامت و شرافتی در عالم انسانی باشد، حسین(ع) سرسلسلۀ اهل آن خواهد بود... .»

پایگاه خبری حوزه هنری - «سِفر عشق» سفرنامه سفر كربلای سال ۱۳۹۲ نویسنده‌اش رضا احسانی به همراه كاروان دانشجویی دانشگاه امام صادق (ع) در موسم اربعین است. در وهله اول و با دیدن نام اثر گمان برده می‌شود كه نام كتاب «سَفَر عشق» است، اما با كمی دقت متوجه كسره‌ای می‌شویم كه خیلی ظریف در زیر سین نهاده شده است: سِفر! به معنای كتاب.

سِفر عشق كتابی است خواندنی درباره شوریدگی و دلدادگی؛ روایتی است از كشاكش عقل و عشق هم در داستان كربلا و هم در دل نگارنده. اثری است كه در آن فلسفه و عرفان و ادبیات و هنر در هم‌ آمیخته است؛ در یك كلمه از این اثر بوی عشق به مشام می‌رسد، بوی كربلا… هركه دارد هوس كرب و بلا بسم الله!

بخشی از این كتاب كه مربوط به «روایت نجف تا كربلا» است در ادامه آمده است:

به ناگاه گل‌واژه‌های ذكر بر لبم نقش می‌‌بندند. «سبحان الله» و «لااله الا الله» از قلبم می‌‌جوشد و بر زبانم جاری می‌شود. در تمام طول راه، از نجف تا به این‌جا، مدام در این فكر بودم كه اولین مواجهه‌ام با حرم چگونه خواهد بود؟ با چه حالی به كربلا خواهم رسید؟ و مدام از این می‌ترسیدم كه نكند تاب نیاورم و غش كنم و زیر دست و پای جمعیت له شوم. این روز‌ها، دل – این زنگیِ مست- عنان قافله وجودم را در اختیار داشت. به سختی آن را مهار می‌كردم و با هر زحمتی افسار را باز به دست عقل می‌سپردم. در دلم قیامتی برپاست. بیم و امید و شكر و شكایت و اشك و لبخند به هم آمیخته‌اند و من از هجوم این همه احوال به ظاهر متناقض پریشان شده‌ام. دستپاچه شده­ام. می‌لرزم. تا این‌كه بالاخره گنبد طلایی رنگی در قاب چشمانمان ظاهر می‌‌شود؛ با دو گلدسته برافراشته‌ای كه شاید نماد دو دست از بدن جدا شدۀ سقایند، كه به دعا رو به آسمان بلند شده‌اند. 

تپش‌های دلم به آخرین سرعت خود رسیده و اشك‌های زندانی، پشت می‌له‌های مژه‌ام صف كشیده‌اند و منتظر رهایی‌اند. منتظرند تا بغضِ در گلویم منفجر شود، تا آن‌ها هم به یكباره آزاد شوند. 

نگاهم به گنبد گره خورده و دیگر نمی‌دانم در اطرافم چه می‌گذرد. دل در حال دویدن به سوی معشوق است و به ناچار تن را هم به دنبال خود می‌كشاند. آه می‌كشم. ناله می‌كنم. به اندازۀ یك دنیا، حرف و نجوا در گلویم ذخیره كرده بودم و حال، در سكوتی ژرف و بهتی عمیق فرو رفته‌ام. بالاخره تیرآهی، مَشك دلم را پاره می‌‌كند و قطره‌های اشك دانه‌دانه بر خاك می‌ریزند. و این بار هم این اشك است كه پیغام‌رسان میان عاشق و معشوق می‌­شود. اشك حامل ناگفته‌هاست. اشك، ترجمه چشم است از احساساتی كه نتوانسته‌اند به واژه تبدیل شوند. اشك، خود یك نوع زبان است؛ اما زبانی كه تنها معشوق می‌تواند آن را بفهمد و پرده از راز آن بردارد و به كنه آن پی ببرد. 

عشق می‌سوزاند. در هم می‌شكند. هرچه جز خویش را نابود می‌كند. آبادی دل را كه به تدبیر كدخدای عقل سر و سامان یافته است به خرابی می‌كشاند و آن را به خراب‌آباد مبدل می‌سازد و آن خرابات را نیز به می‌خانۀ جان تبدیل می‌كند و عاقبت‌‌ همان میخانه را نیز به آتش می‌كشد. سَر تمام آرزو‌ها و امیال و تعلقات و خواستنی‌های غیر محبوب را می‌برد. جسم را مضمحل می‌كند. و مدام به اسم شراب، شوكران اندوه و بلا و محنت به عاشق می‌نوشاند. عاشق را به صلیب می‌كشد. با تازیانۀ فراق بر كتف و شانۀ روح می‌كوبد. و همۀ این‌ها را انجام می‌دهد تا «گریزد هركه بیرونی بود». تا هركس كه فقط ادعای عاشقی كرده است و لاف گزاف دوستداری سلسلۀ موی دوست را زده است، جان خود را بردارد و از این حلقۀ بلا بگریزد. تا طلای اصل و بدل از هم شناخته شوند. تا مشخص شود كه عاشقان تا به چه میزان، خواهان محبوب‌اند. تا عاشقان در ادعای خویش آزموده شوند. و اگر عاشقی از این سلسلۀ بلا و مِحَن به سلامتی وارهد و این همه رنج را تاب آورد و به خیمه‌گاه محبوب رسد، لاجرم زار و نالان و فرتوت و خمیده و پریشان و بیمار و نحیف و شكسته دل و شكسته حال خواهد بود؛ و محبوب خوش می‌دارد كه عاشق را این‌چنین ببیند. خوش می‌دارد كه او را در لباس نیستی و در كسوت عاشقی محض بنگرد. دوست دارد عاشق خویش را این‌گونه تماشا كند. اما این نیز مرتبۀ آخر عاشقی نیست! چند قدم دیگر نیز مانده است. كه هر قدمی، خود خوان دیگری است. هنوز محبوب به رضایت تامّه از عاشق نرسیده است و عاشق هنوز هم لایق وصل دوست و مستحق تماشای جمال دلدار نیست، مگر آن‌كه جان خود و عزیزانش را قربانی بارگاه حضرت محبوب نماید و حسن ختام سلوك عاشقانه‌اش نمازی باشد كه در آن از خون وضو باید ساخت. «ركعتان فی العشق لایصح وضوء هما الا بالدم». [۱] 

و این، همه، داستان كربلاست و حكایت عشق‌بازی حضرت عشق‌علیه‌السلام با آن محبوب سرمدی- عظم شأنه-. حكایت غمزه‌ و كرشمۀ ازلی حضرت باری تعالی و دل‌ربایی‌اش از یك سو و معاشقۀ حضرت عشق‌علیه‌السلام و تكاپوی او برای جلب رضای محبوب از سوی دیگر. دوست او را «قتیل» و خانواده‌اش را «اسیر» و عزیزانش را «شهید» خواسته است و مولای ما، حسین‌علیه‌السلام، در این سلوك عاشقانه – كه آن را منزل به منزل و وادی به وادی و صحرا به صحرا پیموده است- خویش را به مسلخ آورده است و عزیزانش را نیز با خود همراه ساخته است تا این بار كار عشق تمامی یابد و قلۀ فتح ناشدۀ عشق، به دست او فتح شود و پرچم سرخ «یا حسین» بر فراز قلۀ قاف عشق نصب گردد و به اهتزاز درآید…
تا از این پس عاشقان پا بر جای قدوم وی نهند، كه سراسر راه عشق، قدمگاه حسین‌علیه‌السلام است. تا از این پس راه عشق، تنها و تنها به كربلا ختم شود. تا از این پس لقب هر عاشق شیدایی «كربلایی» شود و نشان عاشقی، نام مبارك «حسین» باشد كه بر قلب‌ها آویخته شود. تا از این پس نه حلاج و جنید و شبلی، بلكه عباس و علی اكبر و قاسم میدان دار عرصۀ عاشقی باشند و معلم كلاس معرفت و صدق. تا از این پس عرفان، نه با خرقه و تسبیح و انزوا، كه با شور و حماسه و خون معنا شود. تا از این به بعد نام عشق، مترادف با نام حسین‌علیه‌السلام شود و كربلا میعادگاه عاشقان و معراج دلدادگان. و اربعین او، جایگزین چله‌نشینی‌های مرسوم صوفیانه و قدم زدن در راه رسیدن به كربلا،‌‌ همان گام‌های سلوك الی الله. و پندار ظاهربین و فهم كج و ناصواب عده‌ای خشك‌مغز كه از شریعت جز پوسته‌ای و از حقیقت جز اسمی نشنیده‌اند را بگذار؛ كه آن كس كه عاشقی را به سر بَرد و لبخند حق، حسن‌ختام عاشقانگی‌اش باشد، زیارتش به مثابه زیارت حضرت حق‌جل جلاله می‌گردد؛ چرا كه او در انتهای مسیر سلوكی خویش «وجه الله» می‌گردد. پس از این به بعد هركه طالب دیدار جمال حضرت باری شود، رو به آستان حضرت

سیدالشهدا‌علیه‌السلام خواهد نمود كه حسین‌علیه‌السلام راه عشق را به پایان رسانید و افقی از حیات را به روی بشر گشود كه نه پیش از او و نه پس از او احدی چنین ارمغانی را به آدمیان عرضه نكرد و نخواهد كرد. 

برای پی بردن به راز و رمز راه عاشقی، نه تذكره الاولیاء‌ها و نه سوانح و لوایح‌ها، كه باید «قصۀ كربلا» را خواند. حسین‌علیه‌السلام طرحی نو از عشق در انداخت كه عالم انسانی تا به ابد مدیون راه و رسم اوست. او به همگان آموخت كه نه كنج عافیت خانقاه و نه محراب مسجدِ در امان از هیمنهٔ دیوصفتان، كه معركۀ بلا و میدان كارزار با خفاش‌سیرتان، عرصۀ عاشقی و مردانگی و پروانگی است. 

از‌‌ همان روزی كه حضرت سیدالشهدا‌علیه‌السلام در مدینه صلای عشق سر داد تا به آخرین منزل این جهانی این سلوك عاشقانه – یعنی گودال قتلگاه-، كلمه به كلمه كلام سیدالشهدا‌علیه‌السلام و تك تك افعال و رفتار وی آیین‌نامه عاشقی است. 

او كسی است كه سماع عارفانه خویش را در زیر چكاچك شمشیر‌ها و اصابت نیزه‌ها و باران سنگ‌ها به انجام رسانید و از آن روز بود كه آرزوی هر عاشق و عارفی رقصی چنین میانهٔ میدان بلا شد. نه تنها عشق، كه عقل نیز؛ و نه تنها دین، كه دنیا نیز با حسین‌علیه‌السلام معنایی دیگر یافت. عرشیان مبهوت راز وجود انسان كاملی چون اویند و هنوز از پس این سال‌ها و سده‌ها رازی را كه او با خون به حضرت باری – جلّ شأنه- گفت درنیافته‌اند و در ابهام آن‌چه كه میان او و پروردگار گذشت، حیران‌اند. و زمینیان نیز هركدام به فراخور حال خویش از او و آن‌چه كه در كربلا بگذشت، پندار و تصوری دارند؛ اما آن راز جز برای محرمان حریم انس كردگاری كه در «مقعد صدق» و نزد «ملیك مقتدر» ند گشوده نخواهد شد. [۲] دریغا كه من و تو محرم این راز نه‌ایم. 
نقاشان انگشت تعجب به دهان گرفته‌اند، از مینیاتوری چنین زیبا كه حسین‌علیه‌السلام در عاشوراء آن را ترسیم كرد؛ در پس زمینه‌ای از آبی لاجوردی آسمان و سرخی خون خویش. و شاعران هنوز در بهت‌اند و هرچه می‌سرایند، نمی‌توانند حق مطلب را آن‌گونه كه هست ادا نمایند و مرغ خیالشان در منتهای صعود خویش به آسمان كربلا، از درك راز كوچك و در عین حال بزرگی چون علی اصغر‌علیه‌السلام ناتوان است. و اهل موسیقی و آنان كه گوششان به نجواهای ملكوتی آشناست، هنوز ناباورانه به صدای خروش و فریاد «العطش» فرات گوش می‌سپارند كه چه سان در تب و تاب است برای رسانیدن خویش به خیام، به سكینه، به علی اصغر، و به امام‌علیه‌السلام. 

آه!‌ای كاش این غلام روسیاه پست را نیز نصیبی از خوان پربركت معرفت و شور و شعور عاشوراء بود. كاش این قطرۀ تشنه نیز می‌توانست به اقیانوس بی‌كران عاشوراییان بپیوندد. آه كه چه شورانگیز – و در عین حال چه غم‌انگیز- است داستان عاشقی حسین‌علیه‌السلام. 

او نه تنها سیدالشهداء، كه سید العقلاء، سید العشاق و سید العرفاء نیز هست. هر صفت و فضیلت و كرامت و شرافتی در عالم انسانی باشد، حسین روحی له الفداء سرسلسلۀ اهل آن خواهد بود: از جود و عطاء و رحمت و نجابت گرفته تا شجاعت و ایثار و توكل؛ لكن از این جهت به سیدالشهداء نامبردار شده است كه شهادت غایه القصوای راه عشق است و فرجام عشق، جان باختن در راه یار است. 

آه! كاش مجال كلام این‌قدر مضیق و تنگ نبود و كاش واژه‌ها وسعت بیشتری داشتند، برای بیان همۀ آن‌چه كه باید گفته شود. دردا كه كوزۀ كلام گنجایش اقیانوس معانی و مفاهیم عاشورایی را ندارد. 

عشق حسین‌علیه‌السلام نه فقط عقل را، بلكه قلم‌ها را نیز شوریده می‌كند به وقت نوشتن، و مهار قلم وقتی به نام حسین‌علیه‌السلام می‌رسد كاری‌ست بس دشوار. وای از آن روز كه سخن به قتلگاه برسد. وای از آن روز. پس‌ای قلم! هنوز حوصله كن و تاب بیاور كه سخن از قتلگاه در پیش است. می‌دانم كه تو نیز خواهان آنی كه با مركبّی از خون، عشق‌نامۀ كربلاییان را شرح كنی. می‌دانم كه‌گاه نوشتن از این مصیبت برای تو نیز سخت و جان‌كاه می‌شود و از همین روست كه پاره‌ای اوقات از جاری شدن بر صفحۀ كاغذ امتناع می‌كنی. اما شكیبایی كن. كه رسیدنی‌است موعد خون گریستن من و شكستن پشت تو؛ آن‌گاه كه می‌خواهی غربت حسین پس از عباس را روایت كنی. حسین «الان قد انكسر ظهری» را. حسین تنهای تنهای تنها را». (ص ۱۸۶) 

«قصۀ عاشقی، قصۀ وفاست. ما بیشتر یك سوی آن، یعنی مهر را، شنیده‌ایم. حال آن‌كه مهرورزی از هر صاحب‌دلی ممكن است و میسر، اما وفا از هر عاشقی برنیاید. عشق آن است كه به سرانجام برسد. چه بسیاران‌اند آنان‌كه عاشقی را چشیده‌اند و دل‌داده شده‌اند و در ادعایشان نیز صادق بوده‌اند، اما نتوانسته‌اند تا به فصل آخر قصۀ دل‌دادگی پیش بروند و در می‌انۀ راه بازگشته‌اند. حكایت «ضحاك بن عبدالله مشرقی» برای اثبات این مدعا كافی نیست؟ كه تا ظهر عاشوراء در صف عاشقان ایستاد و در آخرین پلۀ سلوك عاشقانه خویش جا زد و عهد عشق خویش را شكست و از معركه گریخت. 

آری، سكۀ عاشقی دو رو دارد: مهر و وفا. با عاشقان به‌جز حكایت مهر و وفا مگو. 

ختم به خیر شدن در راه عشق، یعنی به سرانجام رساندن عهد عاشقی و وفا كردن به عهدی كه در جان با دوست بسته شده. 

شاید كه به خون بر سر خاكم بنویسند/ این بود كه با دوست به سر برد وفایی [۳] 

شرافت و والامرتبگی عباس(ع) در این است كه قصۀ عاشقی‌اش را وفادارانه به پایان رساند. بگذر از حكم ازل و عصمت جبروتی‌اش؛ با چشم ناسوت بنگر كه او چگونه مطیع محض محبوب خویش بود و چه سان برآشفت از امان نامه‌ای كه آن ملعون برای وی آورده بود. 

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز/ گفتا زخوب‌رویان این كار كمتر آید [۴] 

اما عباس(ع) در این میانه استثناست. او تنها كسی است كه خوب‌رویی و مهرورزی و وفاداری را با هم دارد. گلۀ همۀ عشاق از بی‌وفایی مه‌رویان است، اما او كسی است كه هم در خوب‌رویی و هم در وفاداری زبان‌زد است: در خوب‌رویی ماه بنی هاشم است و در وفاداری، نامش ضرب‌المثل جوان‌مردان عالم. 

عقل حیران است در فهم بزرگی عباس(ع)؛ و عشق پریشان است از درك منتهای دل‌سپردگی و سرسپردگی بی‌نظیر او برای محبوبش، حسین‌علیه‌السلام. عقل در پای او زانو زده است و عشق جرعه‌نوش جام معرفت اوست. و با این همه، این سلطان ملك عقل و عشق، خود را بنده‌ای كوچك از موالیان مولایش حسین‌علیه‌السلام می‌داند. او نسبت خویش با حسین‌علیه‌السلام را نه برادری و برابری، كه مریدی و مرادی، عاشقی و معشوقی، عبد و مولایی تعریف كرده است. عشق درمانده است از این همه آداب دانی عباس‌روحی له الفداء در عشق. زاده‌ی‌ام البنین(س) جز این هم نمی‌تواند باشد. او فقط در گاهِ آخر است كه هیچ آداب و ترتیبی نمی‌جوید و با تمام جان و با همهٔ وسعت حنجرۀ خویش، مولایش را برادرانه صدا می‌زند… «یا اخا! ادرك اخاك» …. گوشِ منِ گرفتار در پوچی‌های ناسوت كه كر است، اما می‌گویند اهل دل و ارباب معرفت هنوز هم گریۀ فرات را به‌خاطر طنین جان‌سوز این كلام می‌شنوند…

قلم در دستم نمی‌چرخد. قلم در نوشتن از ارادۀ من تمكین نمی‌كند. سر باز می‌زند از اطاعت. در دستم خرد می‌شود و كلمه‌ای دیگر پیش نمی‌رود. حق دارد. حق دارد. جایی كه پشت شاه عالمیان در سوگ برادر و علمدار لشگرش شكسته است، از او چگونه می‌خواهی كه استوار بایستد و غربت و مظلومیت مولایش را، فرزند زهرا(س) را، روایت كند. به او فرمان می‌دهم كه بنویس: عین مثل عقل. می‌نویسد. می‌گویم: بنویس: عین مثل عشق، ناله‌ای می‌كند و می‌نویسد. می‌گویم: بنویس: عین مثل علقمه. خروشی از او شنیده می‌شود و می‌نویسد. می‌گویم: بنویس: عین مثل عطش. می‌گرید و می‌نویسد. می‌گویم: بنویس: عین مثل عباس(ع)! می‌گرید و نمی‌نویسد. 

جایی كه علم افتاده است، از قلم مخواه كه بایستد. پس از عباس(ع) زینب(س) هم نتوانست بایستد…آه. بگذار تا بگذرم.» (ص ۲۰۱) 

«حرم مملو از عاشقانی است كه هر كدام حالی مخصوص به خود دارند. عده­ای گرد هم جمع شده­اند و نوحه می‌خواند و بر سر و سینه می‌­زنند. عده­ای دیگر مشغول نماز و مناجات­اند. برخی دیگر به گنبد زل زده­اند و به تركی، انگلیسی، عربی و فارسی در حال نجوا كردن و در دل با امام‌علیه‌السلام‌اند. هركدام به گونه‌ای در حال پروانگی كردن گِرد شمع وجود حسین‌روحی له الفداء هستند. 

وجود نحیف و استخوانی‌ام را - كه این روز‌ها تكیده‌تر هم شده- از لابلای جمیعت عبور می‌دهم؛ تا جایی كه به دری می‌‌رسم كه بالای آن «حسین منی و انا من حسین» نوشته شده است. نگاهم به ضریح كه می‌افتد، میخكوب می‌شوم. حس می‌‌كنم قلبم از شدت هیجان می‌خواهد از سینه‌ام بیرون بزند؛ درست مثل ماهی دلتنگی كه در تقلاست كه از تُنگ كوچك خود بیرون بپرد. صدایم به ناله تبدیل شده. انگار هیچ توانی در دست و پایم نیست. سست و بی‌حال شده‌ام. اما با این حال سعی می‌كنم كه خود را سرپا نگه دارم. خم می‌‌شوم و عتبه را می‌‌بوسم و پا به حریم ضریح می‌‌گذارم. جمعیت انبوهی كه فوج فوج در حال ورودند با فریاد می‌‌گویند: «لبیك یا حسین، لبیك یا حسین…» و من ناله­ام اوج می‌گیرد و هق‌هق‌ام بلند‌تر می‌‌شود، كه این «لبیك»‌ها باید در روزگاری گفته می‌‌شدند، كه طنین غریبانه «هل من ناصر ینصرنی؟ هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله؟» در صحرای سوزان بی یاوری نینوا پیچید و سنگدلان، پرسش آیینه را با بارشی از سنگ‌ها پاسخ گفتند. 

دیگر نه «كلمه»، نه «اشك»، و نه «آه» و نه حتی «نگاه»، هیچ‌كدام توان انتقال و بیان احساس و حرف‌های دل را ندارند. درمانده‌ام. اینجا آخرین مرتبۀ عاشقی است، آن‌جا كه عاشق برای اثبات عشق خود و برای بیان شدت عطش و التهاب و شوقش راهی جز فدا كردن جانش و فانی شدن ندارد. 

درخت عقل، شكوفۀ جنون بار آورده و دوست دارم كه گریبان چاك كنم، سینه بدرم و بر سر و سینه بكوبم و صورت بخراشم و لطمه بزنم و شیون سر دهم و ضجه بزنم، آن‌گونه كه ملائكه‌ای كه در این حریم‌اند، این‌چنین می‌كنند. كارهایی كه پیش از این خود ناپسند می‌‌شمردمشان؛ حال، خود بی‌اختیار می‌‌خواهم كه انجام دهم. 

بی‌حال و زار و رنجور، در كنار ضریح می‌‌ایستم. زیارتنامه در دستم است، اما چشم‌هایم فقط به ضریح خیره شده‌اند و تمام لهوف در منظرم مجسم می‌‌شود و مرا به مرز دیوانگی می‌رساند. دوست دارم من نیز گِرد شمع وجود حسین‌علیه‌السلام آن‌قدر بچرخم و پروانگی كنم، تا كارم به دیوانگی بكشد و در آتش محبتش بسوزم و خاكس‌تر شوم و به جاودانگی نائل شوم. غریب است حكایت عشق ذره به آفتاب. قطره كجا و حسرت هم­صحبتی با اقیانوس كجا؟ چه­هاست در سر این قطره محال اندیش!» (ص ۲۲۷) 
«ساعتی را به «سكوت» و «خیال» و «تماشا» می‌گذرانم. و بعد كم كم لحظه وداع و دل كندن سر می‌رسد. قرار است كه سحر، ساعت ۳-۲ حركت كنیم و این یعنی امشب، شب آخر زیارت است. از صحن و سرا خود را به زیر قبه و كنار ضریح می‌رسانم. احساس می‌‌كنم كه دوست دارم با همۀ وجود ضریح را در آغوش بكشم. انس، زبانم را از گنگی سابق خارج كرده بود و این بار نه تنها با زبان دل، كه با زبان سر نیز با حضرت‌علیه‌السلام گفتگو می‌كنم. 

گفتم و گفتم و گفتم، اما عطش هم صحبتی‌ام فرو نمی‌نشست. گریستم و گریستم و گریستم، اما این بار این اشك‌ها، توان اطفای آتش درون را نداشتند. انگار این اشك‌‌ها هم دوست داشتند كه در حرم سیدالشهداء ریخته شوند و دیگر با من باز نگردند. 

واژه‌ها و كلمه‌ها در زیر سیل بی‌امان دلتنگی و غمِ فراق له می‌‌شدند و توان بازگو كردن احوال دل را نداشتند. نه زبان با واژگانش، نه چشم با اشكش و نه دل با آهش، هیچ‌كدام دیگر یارای این احوال را نداشتند. عمیقاً آرزو می‌كردم كه‌ای كاش این نیمِ جان باقی‌مانده، در این حریم قربانی می‌­شد تا دیگر از این پریشانی و سردرگمی خلاص می‌‌شدم. مدام حضرت‌علیه‌السلام را صدا می‌‌زدم و از یكسانی درد «دل كندن» و «جان كندن» می‌­گفتم؛ تا جایی كه احساس كردم من در این بارگاه چقدر حقیر و بی‌مقدارم. و چقدر جسارت به خرج داده‌ام كه به خود اجازه صحبت و درد دل و نجوا و سخن با او ـ آن بی‌كرانۀ عظیم را ـ داده‌ام. تا به اكنون از گذر دقیقه‌ها و ثانیه‌ها بی‌خبر بودم، اما اینك حتی ثانیه‌ها هم گران‌بها و ارزشمند شده‌اند. تو گویی این‌جا وطن من است و حالِ من به سان كسی است كه او را از اقامت در وطنش محروم ساخته‌اند و قرار است به جایی دور تبعید شود. و چگونه این حرم وطنم نباشد كه در این‌جا نماز‌هایم كامل بودند، نه شكسته! 

جملات زیارت وداع را ـ به رسم ادب ـ زیر لب زمزمه می‌كنم، اما در دلم طاقت خداحافظی نیست. عقب عقب كه از حرم خارج می‌‌شوم، با گریه می‌گویم: «آقا من دلم نمی‌‌آید خداحافظی كنم با شما.» و آن‌قدر این انس و محبت در جانم نشسته و به مذاقم خوش آمده كه دوست دارم حضرت را پدرم بدانم؛ دوست دارم در آغوششان جای بگیرم، دوست دارم سر بر پاهای مباركشان بنهم و با اشك­‌هایم آن‌ها را شستشو دهم. چند قدمی رو به عقب می‌روم تا از حرم خارج شوم، اما باز دلم تاب ندارد؛ دوباره برمی‌گردم و از پشت پنجرۀ باران خوردۀ چشمم به ضریح نگاه می‌‌كنم و جملاتی بر لبم می‌‌نشیند؛ تا این‌كه بالاخره از حال می‌روم و چاره‌ای جز خروج از حرم ندارم. 

از حرم كه بیرون می‌‌آیم، هم حال خوشی دارم و هم ندارم! اشك و لبخندم به هم آمیخته است. خیابان مستقیم روبروی حرم را كه به حسینیه‌مان منتهی می‌‌شود، در پیش می‌گیرم، اما مدام نگاهم به پشت سر است و به گنبد طلایی رنگی كه شاید دیگر نتوانم هرگز ببینمش. با تمام وجود می‌گویم: «و لاجعله الله آخر العهد منی لزیاتكم.» بغض همه وجودم را تسخیر می‌‌كند». (ص ۲۴۹) 

***
پانوشت‌ها
 [۱] تذكره الاولیاء، ذكر حسین منصور حلاج
 [۲] إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنَّاتٍ وَنَهَرٍ ﴿۵۴﴾ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیكٍ مُقْتَدِرٍ ﴿۵۵﴾ (سوره قمر) 
 [۳] سعدی شیرازی
 [۴] لسان الغیب شیرازی


نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر: